ثبت

خوب بد وارونه

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ

"3 Iron" خوب شروع می شود و همین طور با مطرح کردن پرسش هایی درباره جایی که آدمی می تواند به آن تعلق داشته باشد، جاهای خالیِ قابلِ پر شدن با تنوعی از گزینه های مناسب و حتی چیستیِ عشق پیش می رود بدونِ این که کسی نیازی به شنیدنِ کلامی از قهرمانانِ قصه احساس کند، اما کم کم فیلمساز دچارِ نیاز به نقطه اوج می شود و از همین نقطه اوج شروع به از بین بردنِ کیفیتِ بگوییم شاعرانه اثرش می کند با چماق دادن دست واقعیت برای از بین بردنِ شیرینی و لطافت و رنگِ صورتی و سرخِ آرامش و عشق. خط پررنگی می کشد بین واقعیت و رویا و این دومی را حذف فیزیکی می کند و خلاصه تمامِ دنیایی را که ساخته بود ویران می کند تا برسد به آن ضربه نهایی و کلا فرو انداختنِ سقفِ بنایش با نوشتنِ جمله ای که به تماشاگر بیاموزد در تمیزِ بین رویا و واقعیت هیچ قطعیتی نیست. نوشتنِ این جمله نقضِ غرضِ ساختنِ فیلمی برای بیانِ آن است.

3-Iron(Kim Ki-duk)-2014

  • من م م

خلاف

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ

تلویزیون ایتالیا آقایی را نشانمان می دهد که جن گیری می کند و ادعا می کند که عیسی مسیح (و نه خود خود خداوند) از طریق او ملت را شفا می دهد و دستگیر شده است. نه چون مردم را فریب داده و ادعایی خلاف واقع دارد بلکه به این دلیل که این کار در حوزه اختیارات کشیش هاست و این آقا کشیشی با مجوز کلیسا نیست و درواقع بدون جواز جن مردم را گرفته است!

  • من م م

رنگ نوستالژی

پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

نوستالژی نه چیزی خاک گرفته است نه بسیار براق و نو. نوستالژی پوشیده از جای پاست، باران و آفتاب خورده و پر از فرسودگی و در عین حال زندگی است. این را خیلی ها نمی دانند و فیلمشان یا می شود آلبوم عکس یا سایت باستان شناسی و در هر صورت حاصلش هرچه هست، تحقیق و تفحص یا تورق و تصور گذشته نوستالژی نیست و نمی تواند حتی در شخصیت توی داستان تاثیرگذار باشد چه رسد به تماشاگر رو به روی پرده نمایششان! اما خب صفی یزدانیان از این مساله با خبر بوده است. خوب هم باخبر بوده است.

در دنیای تو ساعت چند است؟(صفی یزدانیان)-1393

  • من م م

funny things

چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ق.ظ

Funny...there is no word; loose your parents and you're an orphan; loose your only son and you are ... nothing.

suddenly last summer(Joseph.L. Mankiewicz)-1959

  • من م م

alright

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۹ ب.ظ

-If you would like to sleep in a coffin it would be alright.

True grit(Joel & Ethan Coen)-2010

  • من م م

وارونگی

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ب.ظ

- Le peuple assassine ses princes! Quelle époque!

-Oui. C'est le monde enversé...

La tulipe noire(Christian-Jaque)-1964

  • من م م

آی آدم ها

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۴۶ ب.ظ

آقایی در شبکه ورزش برداشته دو تا آقای دیگر را برده توی چهل ستون، صندلی گذاشته اند رو به استخر و پشت به داربستهای روی ایوان و درباره مشکلات مدیریتی باشگاههای اصفهانی حرف می زنند و به خودشان افتخار می کنند!

 آی فیلمسازان و گزارشگران و باقی دوربین به دستان عالم که قصد دارید اصفهان را ثبت کنید یا چیزی را در اصفهان ثبت کنید! به هوش باشید که چشم عالم و آدم از دیدن میدان نقش جهان و سی و سه پل و پل خواجو و چهلستون انباشته است و اصفهان فقط این نیست. اگر از این تصاویر به جای زیرنویس کردن نام شهر استفاده می کنید که حرفی نیست اگر نه کمی راه بروید و چشمتان را به کار بگیرید تا چیزی را به مخاطبتان نشان بدهید، فضایی ساخته باشید و کاری کرده باشید!

  • من م م

توضیح

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

اگر از زبان شخصیت های فیلم به این صراحت اعلام نمی شد شاید هیچ وقت نمی فهمیدم که همراه نداشتن کبریت برای روشن کردن سیگار را می شود به در لحظه زندگی کردن و بی اعتقادی به حمل تجهیزات تعبیر کرد.گیرم همراه داشتنِ خودِ سیگار را بشود به همراه داشتن تجهیزات و دوراندیشی تعبیر کرد! گیرم که کلی فیلم از هاوارد هاکس دیده باشم و کمی هم به دلایل نیاز دائمیِ بعضی قهرمان هایش به روشن شدن سیگارشان توسط دیگری فکر کرده باشم.گاهی مولف حق دارد مخاطب را کمی دست کم بگیرد و چیزهایی را برایش توضیح دهد؛ اما فقط کمی.

only angels have wings(Howard hawks)-1939

  • من م م

محلول

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ

همه چیز آماده است: شهر بزرگ و خانواده کوچکِ چند نسلیِ ساکن محله کوچک؛ لباس های سنتی شان؛ غذاهای سنتی شان؛ روابط سنتی شان و حتی فقرِ سنتی شان! و نیازهای مدرنشان که عینک ساده ترین نماینده آن است و زن را -که همیشه بار نمایش سنت بر عهده اوست و نجاتش از چنگالِ بی رحمِ این دیو آرمانِ نماینده های مدرنیته- از خانه بیرون می آورد و مسئول فروشِ خانه به خانه ماشینی می کند که او هم نماینده مدرنیته است و از قضا قصدِ نجاتِ بانوانِ خانه را دارد و کاهشِ وزنِ روی شانه هایشان. اما بهتر که دقت کنیم این خانواده اتفاقا مدرن است: پدربزرگ معلم بوده و زبان خارجه به شاگردانی می آموخته که الآن همگی مشاغلی حاصل از تحصیل و کیب علم روز دارند؛ عینک خیلی پیش تر وارد خانه شده و حتی دختر نوجوانشان هم از آن استفاده می کند چون به جای تعلیمِ سینه به سینه از زنانِ خانه، علومِ غیرِ ملموس در خانه داری را در مدرسه می آموزد. مردی برای خانه در یکی دیگر از علائمِ مدرنیته یعنی بانک کسبِ درآمد می کند که خودش به همسرش در انتخاب شغل کمک می کند. در این خانه جمله نمادِ سنت یعنی لزومِ خانه نشینیِ زن به زبانِ بیگانه نماینده مدرنیته یعنی انگلیسی ادا می شود. مسئولِ شرکتی که آگهی استخدامِ زنان باهوش و جذاب را چاپ و آن ها را استخدام کرده و دستگاه مدرن را می فروشد و ماشین زیر پا دارد و پیادگان را سوار می کند و ماشین را زیر پای همسرش هم می گذارد و کت و شلوار و نه لباس سنتی می پوشد اما از احترام واقعی به قوه تشخیص و قضاوت زن بی خبر است یا دختر انگلیسی زبانِ لباس های غیر سنتی پوشی که موهایش را هم به شیوه نو کوتاه می کند و از تمامِ لوازمِ سنتیِ رفتاریِ باقی زنان فیلم به دور است و شاید توسط تماشاگر هم مثل دختران بنگالیِ همکارش نماینده خقوق زن دیده شود، از گرفتنِ ساده ترین حق خود و یا محکم ایستادن در برابرِ ناعدالتی عاجز است و این کار را آن همسرِ وفادارِ ساری پوشِ مردی که به دیدنِ رژ لب در کیف او رنگ از رخسارش می رود برایش انجام می دهد. در این فیلم سنت اصلا در جنگ با مدرنیته نیست. این دو چیز در هم حل شده اند یا به خوبیِ زن و شوهری که با هم با دنیا رو به رو می شوند یا به بدیِ معلم و شاگردی که رابطه گدایی و سروری پیدا کرده اند و یکی تماشای سقوطِ دیگری می کند!


the big city/mahanagar(Satyajit Ray)-1963

  • من م م

قصه رنگها

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۰۶ ب.ظ

 همیشه فکر می کردم "حدس بزن چه کسی برای شام می آید" یک فیلم جنایی است! خب این طور نیست. یک فیلم رمانتیک است و شما باید از اول تا آخر فیلم نگرانِ به هم رسیدنِ دو دلداده اش باشید. نکته ای که مانع به هم رسیدنِ این دو دلداده است تفاوت رنگ پوستشان است و در 1967 شاید کمی بیشتر از امروز(کمی بیشتر از کمی احتمالا) این مساله باعث نگرانیِ افراد بوده است. با این حال این نکته ای نیست که مضمون فیلم را محترم می کند. چیزی که هست خانواده سفیدپوستِ موردِ نظر از مبارزین یا دست کم معتقدینِ برابری نژادها هستند ولی هضم ماجرا برایشان ساده نیست پس مساله برابرِ هم قرار گرفتن اعتقاداتِ نظری و عملی است! البته که دو دلداده به هم می رسند اما بدونِ این که پیامِ برابریِ دو نژاد جایی به کسی مخابره شود. البته که مردِ سفیدپوست ناجیِ موقعیت است با تشخیص این که مساله مساله احساسی است و نه منطقی! و وظیفه حالیِ مردِ سیاهپوست کردن هم بر شانه های پر توان او می ماند. از منظر بصری هم بیشتر با فضایی تئاترگونه رو به روییم و میزانسنهایی ایستا و اتکای شدید بر دیالوگ و توانمندی های بازیگران (که بسیار زیاد است).


guess who's coming to dinner(Stanley Kramer)-1967

  • من م م

victim

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

"زندگی خصوصی شرلوک هولمز" نمونه خوبی از فیلمنامه های نسبتا جذابی است که در فرایند تبدیل شدن به فیلم جذابیت های خود را به دلیل شکل اجرایی، انتخاب نامناسب بازیگران، زاویه دوربین، اجزای صحنه، شیوه تدوین، تصمیمات و تغییرات حین تصویربرداری و تدوین و ... از دست می دهند. 

حداقل این که فیلم، سرعتِ متناسب با فیلم نامه را ندارد و کندیِ همه چیز به بسیاری صحنه ها و به خصوص شوخی ها آسیب زیادی زده است.

The private life of Sherlock Holmes (Billy Wilder)- 1970

  • من م م

توجیه

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ب.ظ

هدف هرگز نظر وسیله را نمی پرسد...

the human condition/Ningen no jôken(Masaki Kobayashi)-1959-61

  • من م م

اقبال

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ب.ظ

نه فقط هر کسی که هر چیزی قصه ای دارد. فقط همه ما کنجکاوی دانستنش یا خلاقیت تخیل کردنش را نداریم. این یکی از برتری های شاغلین در هنرهای روایی بر افرادی است که از عهده قصه گفتن ( و گاهی حتی شنیدن) بر نمی آیند. چه تعداد تابلوی نقاشی بر دیوار موزه ها آویخته اند و برای چه عمر طولانی! ما بلبط می خریم و تماشایشان می کنیم؛توی اینترنت جستجوشان می کنیم؛ توی کتاب ها درباره تکنیک های اجراییشان و دسته بندی مکتبیشان و بزرگی آفریننده شان می خوانیم؛ درباره شان امتحان می دهیم؛ تحلیل می نویسیم؛ تدریسشان می کنیم؛ اما همه شان به خوش اقبالی "دختری با گوشواره مروارید" نیستند که کسی داستانشان را جستجو، تخیل، تولید و عرضه کند، با ظرافتی قابل رقابت با ظرافت خود اثر.

  • من م م